خرید بک لینک
حسنای عزیزم، سلام.سعدی یه جایی میگه: «شرح غم هجران توام با تو توان گفت / پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند»یا مثلاً محمدعلی بهمنی میگه: «اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است / دنیا برای از تو سرودن مرا کم است»نکتهی مهمی که وجود داره، اینه که هیچ نامهای نمیتونه توصیف کنه ما رو. قبول داری؟ آره؛ میدونم که قبول داری.اگه بخوام برات نامه بنویسم، باید لااقل یه رمان چندجلدی بنویسم. یعنی از هر بابی وارد بشم، منوتو حرفی برای گفتن داریم. آخه لامصب تو همونی هستی که حتی هفت صبح هم باهاش حرف دارم.مثلاً بیا از این در وارد بشیم؛ دقت کردهای که وقتی به کسی میگیم من بیش از هفت ساله که هر وقت میرم انجمن، بعدش بهت زنگ میزنم، چقدر تعجب میکنه؟ در صورتی که برای خودمون انقدر ساده و پیشپاافتادهست که اگه این اتفاق نیفته عجیبه. تصویری که از انجمن داستان توی ذهن تو وجود داره، از چیزی که بعضی از اعضای ثابت انجمن میدونن، واضحتر و دقیقتره و این قدرت توئه نه من. تو حتی پابهپای بچههای داستاننویس میتونی داستان نقد کنی. اونطرف قضیه هم وجود داره و از طرف تو هم صدق میکنه.اینا رو میگم که به خاطرت بیارم منوتو چقدر میتونیم به هم نزدیک باشیم؛ حتی اگه هفتصد کیلومتر از هم دور باشیم.حسنای جان؛اگه بخوام زیباییهای دنیا رو بشمرم، شک نکن یکی از اون زیباییها تویی. دنیای قبل از حسنا، به این خوبی نبود. تو بدون اینکه بفهمی، درهایی رو به روی من باز کردی که بشه زیباتر زندگی کرد. میدونی چرا میگم نفهمیدی؟ چون ذاتاً خواستی خوبی کنی و حسابوکتاب نکردی.اما بقیهی نامه رو فاکتور میگیرم؛ چون اگه بخوام حرف بزنم و بنویسم، باید برم دنبال مجوز وزارت ارشاد و شابک و فیپا که بره برای چاپ. ولی در ادامه چند تا کد می

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:10

خواب دیدم که داشتم آیجیآی بازی میکردم و وسط کار متوجه شدم همهی ورژنهای قبلی رو یه نفر توی ایران تغییر داده و نگاههای سیاسی مخالف با نظر حکومت رو حذف کرده. اما من نسخهی بدون سانسورش رو پیدا کرده بودم و داشتم بازی میکردم.از یه جایی به بعد گاهی اوقات مرز بین واقعیت و بازی رو نمیفهمیدم. گاهی اوقات حس میکردم خودمم که تفنگ دستمه و زدهم به دل دشمن. اما یه جاهایی بود که یهو زیرنویس میاومد و ثابت میکرد واقعی نیست.با بدبختی از اون برجی که زندونی شده بودم، زدم بیرون. با یه نور کم، دشتی از گربهها رو دیدم که کنار اون برج داشتن به من نگاه میکردن. فرار کردم. نمیدونم چقدر راه رفتم ولی با همون تفنگم داشتم میدویدم. فقط یادمه خیلی راه رفتم.یادم اومد. شصت متر راه رفتم اما شصت متر در مقیاس نقشهی بازی خیلی خیلی زیاد بود. (منطق تو خوابام موج میزنه.) یهو یادم افتاد که خانوادهم توی همون برج جا مونده. همون شصت متر خیلی زیاد رو برگشتم. دوباره با همون گربهها مواجه شدم. ترسناک بودن. رفتم توی برج. خانوادهم سالم بودن ولی بهم گفتن سروصدا نکنم و خودم رو بزنم به خواب. پیش حسنا خودم رو زدم به خواب. اومدن بازدید و دیدن همه خوابیم.از خواب پریدم.

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:10

عمدهی نامههایی که نوشتم، برای دوستام بودن، اما فهمیدم که اونا منو دوست خودشون نمیدونن. پس تعداد زیادی از کسایی رو که قرار بود مخاطب بخش نامهها باشن، حذف میکنم. حتی نمیتونم بهشون فکر کنم.

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:10

صفحه بندی